حکایت روشن خردان در این مملکت آن است که در میانه روز فریاد برآوردند که چه نشسته اید و شب است و تاریکی
حال آنکه بصیرت پیشگان به جای برداشتن نقاب و خورشید نشان دادنش ، شب و روز برایش نگذاشتند
64
10/11/201063
06/11/2010مردی جوان در خیابان عذری آورد و کمکی خواست
شک کردم و خواستم رد بشم
یک لحظه دلم لرزید و برگشتم
به صداقتش شک داشتم
یاد حرف بابا بزرگ افتادم :
» دعا کن که همیشه همه سائلین دروغ بگن ، وگرنه وای بر ما «
هنوز دارم به خودم می لرزم ، ما را چه شده ؟